زنان صلح را مي سرايند

  • شنبه, 25 مرداد 1393

به گزارش پایگاه خبری پویش مادران مسلمان، «زنان صلح را مي سرايند» عنوان كتابي است كه در افغانستان با تاریخی آکنده از جنگ و منافشه مسلحانه منتشر شده است. بنياد آرمانشهر در شهر هرات اقدام به انتشار این کتاب کرده تا مجموعه اشعاري پيرامون صلح و موضوعات مربوط به آن را در سرزمینی ارایه دهد که زنانش سال هاست در خط مقدم آسیب های فراوان جنگ و خشونت قرار دارند.
گيسو جهانگيري به عنوان مسئول اين بنياد و جمع آوري و انتشار اشعار مورد بحث، در مقدمه اين كتاب آورده است: مجموعه كوچك شعر «زنان صلح را مي سرايند» به مناسبت روز جهاني زن به صورت گلچينی از شاعران که بیشتر آنان زن هستند، ارایه شده و شامل شعرهايي است از اهل قلم كشورهاي مختلف در پاسخ به فراخواني به نام «كاروان هزار و يك شعر براي صلح در افغانستان».
اين مجموعه در واقع صداي وجدان هاي آگاه و خوب جهان است كه آسايش افغانستان، مساوات براي زنان، آينده جوانان و صلح را «كه مي توان آن را همچون قانوني پذيرفت» درد مشترك خود مي دانند؛ مانند اینکه:
لالايي بي همتايي است صلح
 سعادتي تقسيم شده
  ميان همه
سرور سروران است «صلح»
87 شاعر افغان و غير افغان اشعاري را برای این مجموعه سروده اند كه چند نمونه از آنها یا بخش هایی از برخی در معرفی کتاب «زنان صلح را می سرایند» تقدیم خوانندگان می شود:
گل مي دهد چه زيبا بر صخره هاي سالنگ
مي ريزد از وجودم بي وقفه رقص و آهنگ
گلدانه هاي لبخند، مستانه مي شكوفند
در سبزه زار چشمم، شيرين لبان دلتنگ
بر شاخه هاي عمرم يك بار مي نشيند
گنجشككان سرمست، اميدهاي صد رنگ
در عاشقانه شامي، در يك هواي ميخوش
در اوج قله عشق، دور از حرامي لنگ
با حلقي از عطش پر، با چشم هايي از درد
زانو زده ست بر كوه
دلخسته دختري شنگ
پيشاني اش به خاك و چون عاشقان دل چاك
در سجده مي گذارد لب بر لبان هر سنگ
از بوسه هاي گرمش بر سنگ و خاك ميهن
پيوسته مي دمد گل، فرسنگ ها به فرسنگ
فائقه جواد مهاجراني از افغانستان

اين لحظه مرگ كتاب است
مرگ دوستي
مرگ گنج هاي انباشته شده
اين لحظه پايان همه چيزهاست
همه چيز
به جز چشم هاي تو
اين لحظه، تنها نگاه توست كه با تنهايي نبرد مي كند
اين لحظه تنها عشق بزرگ توست
كه در را به روي شب مي بندد
اين لحظه ...
سونيا برسلر از فرانسه

اگر بگويم وطنم را
زير آفتاب سوزان بندر جا گذاشته ام دروغ گفته ام
من وطنم را مانند هسته خرما در بالشم كاشته ام
مادرم می گوید وطن باغچه اي است در زبان كه بايد هر روز آبياري شود
خواهرم اعتقاد دارد
كه نمي تواند به خاك پاي بند شود
براي او وطن همان تپه سرسبزي در قطعه نوزدهم گورستان سولنا در بيرون شهر استكهلم است
كه دو سال پيش پدرم را
بيست هزار كيلومتر دورتر از زادگاهش پاي آن به خاك سپرديم
اما من مي گويم
وطن درختي است
در جنگل هاي خواب من
كه خواهد روئيد
مانا آقايي از ايران

ميان چهار ضلعي تنهايي ام
بيدها سهم سبز ديوار مي شوند
مادر كه دور چهار ضلعي را
از رو
از زير
از كنار
خوانده ...
بي خبر مانده
كه مرز ها را خار زده اند
نه رنگ
ميان چهار ضلعي تنهايي ام
تمام دنيا سهم كاغذ است
نيلا اكبري از افغانستان

نگاه كن
اين پرنده با شاخه اي از درخت زمين را آفريده
روزها در خواب است و شامگاه بيرون مي رود
با آواي آهنگينش
نرمي شيره گياه را دارد
گوش كن
جهان گذشتگان، با خاطره پرواز دوباره زنده مي شود
اين سقف مشتركي است براي باهم زيستن
ما در رويا با نرمي آفتاب
به هم خواهيم پيوست
و هر دو به آرامش خواهيم رسيد
نيكول بارير از فرانسه

شبيه من
آرزو به دوش فراوانند
دختراني كه فراواني خورشيد را
در نثار رنگ ها
به خواب عروسكي فردا ديده بودند
و مسير تمام ناشده خورشيد را
تكه تكه گذاشته
پيوند مي شوند
پيوندي...
چقدر فراواني براي دريچه هايي كه مسدودند
آخر چگونه مي شود دزديد خواب باران را
براي دختري كه
سرزمين چشمهايش مدتي است
گرفتار خشكسالي ست
سميه رامش از افغانستان

با اسلحه، با زور اسلحه، فكرها را تار و مار مي كردند
اين سرزمين فلك زده
در چه سراشيبي اي افتاده بود
قتل
شكنجه
تازيانه
تبعيد
در چه گرفتاري اي افتاده بود
اين سرزمين بي نوا
آزادي ممنوع
مدرسه ممنوع
تابش خورشيد ممنوع
از اين برقع سياه، با تور چشمك هاي تنگش
چگونه مي گذرد خورشيد؟
آغاز روشني بود پايان شان
مهره و ماه نيكي از روح هاي آگاه سر مي كشد
از روان هايي كه شش سال از مكتب محرومشان كرده اند
دوباره، دوباره آغاز مي كنيم
مشعل دانش را به دست مي گيريم
مكتب مي سازيم
يعني جهان را روشن مي كنيم
پندار نيك مي بايد تا به نام مذهب
هيچگاه
انديشه ها زنداني نشوند
روان ها افسرده نگردند
و چراغ مكاتب خاموش نگردد
يولن بلونده از فرانسه

اين شعرها پيام همدلاني است كه فراتر از همبستگي می گویند:
بذرهاي مدارا را خواهد افشاند صلح
وقتي كه دیگر
ستم ديدگان پيشين به ستمگران آينده تبدیل نشوند
شاعران این مجموعه کوشیده اند نقش همگان را در نه گفتن به جنگ گوشزد كرده و تاکید دارند که نباید به «قربانی» بودن خود عادت كنيم؛ می گویند باید دادخواه بود، درست انتخاب كرد، مشعل دانش را روشن نگه داشت و رشته سرنوشت خود و جمع را به دست گرفت؛
از كه مي خواهيم روشن تر از ما جهان را تماشا کند؟
كه به جاي ما عمل خواهد كرد؟
چه کسی حقایق را خواهد گفت؟
زماني كه خود از گفتن آن روي گردانيم!

شعر زن افغان البته همواره مرورگر روزگاری پر هیاهو و آتش خیز بوده است. سال ها قبل صدف منیر، شاعره آن دیار سرود:
حضورت، یاد جاودانه روزهای پرآشوب و شب های پردلهره من است
یادت،
چون گل یاسی در گودی نگاهم همیشه ماندگار است
و قلبم،
با گریه تلخ و خاموش، آن را از خشکیدن و فراموش شدن بازمی دارد
برادرم،
هم صدا و هم دردم،
هم خون من و خواهرم،
از آن زمان که تو به خون غلطیدی و برای همیشه خانه را ترک گفتی، دیگر از آن جمع خبری نیست،
پس از تو، ما چون شاخه های یأس و حرمان به هر سو افتادیم،
پس از تو، تندباد حوادث برگ های زندگی مان را به بازی گرفت
می دانی،
بعضی وقت ها به دشواری می توانم از آن روزها یادی بر ذهنم زنده سازم
چشمانم را می بندم و بر ذهنم فشار می آورم
ترا با قامت بلند، پیشانی آفتاب سوخته و نگاه مهربانت به خاطر می آورم
و بعد ناگاه،
زمین در زیر قدم هایم خالی می شود
و قلبم در هول و هراسی در خود می تپد
یادم می آید که تو نیستی
یادم می آید که ما نیستیم
قلبم از غم فشرده می شود
و در حلقه خشکیده چشمانم سوزش نم نم اشک را احساس می کنم
باز هم چون غروب در نگاهم جان می گیری
و غم نامه تو تاراج هستی ما
تو جسماً خوابیده ای
ما روحاً پژمرده ایم
من به تو می اندیشم که دستیابت نکردم
هیچ کس عزیزانش را نیافت
و قلبم از درد فشرده می شود


منابع:
http://openasia.org/item/2085-
http://armanshahropenasia.wordpress.com-

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google BookmarksSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تازه های سایت